ای شیخ که هست دایم ازنخوت تو
در طعنه ی آلایش من عصمت تو
گر عفو خدا کم بود از طاعت تو
دوزخ ز من و بهشت از حضرت تو
محتشم کاشانی
ای بخت مراسوخته خرمن کردی
بی جرم دوپای من درآهن کردی
درجمله مرا به کام دشمن کردی
با سگ نکنن دآنچه توبا من کردی
مسعود سعدسلمان
بیم است که سودایت دیوانه کند مارا
در شهر به بدنامی افسانه کند مارا
بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کن مارا
در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد
زلفت به سر یک مو در شانه کند مارا
زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده
زان پیش که زنجیرت دیوانه کند مارا
زینگونه ضعیف ارمن در زلف تو آویزم
مشاطه به جای مو درشانه کند مارا
من می زده دوشم شاید که خیال تو
امروز به یک ساغر مستانه کند مارا
چون شمع بتان گشتی پیش آی که تا خسرو
بر آتش روی تو پروانه کند ما را
امیرخسرو دهلوی
آن رند که در عالم دل آگاه است
از دامن او دست فلک کوتاه است
ای آنکه به دل تورا غم جانکاه است
از ما تا تو هزار فرسخ راه است
رضی الدین آرتیمانی