هر که در کوی تو بر عزم تماشا می رود
چون کلیم ازخویشتن در طورسینا می رود
یوسف از کنعان به پای خودنمی آید به مصر
در هوای جذبه عشق زلیخا می رود
یا همی گویم سخن از قامت موزون یار
رفته رفته پایه نظمم به بالا می رود
در طریقت نقش پای سالکان را کس نیافت
هر که می آید درین ره بی سروپا می رود
تاب رسوایی نداری مست شو، معذور باش
هرکه هشیاراست ازاین میخانه رسوا می رود
اندرین دار دو در یک روز اقامت بیش نیست
آنکه دی آمد به دنیا باز فردا می رود
عاقل خان رازی خوافی
دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟
دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟
تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟
مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ !
در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟
خرد کن آیینه را درشعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟
مهدی فرجی
تورا خبر زدل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که درکف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چوصبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا زباده نوشین نمی گشاید دل
که می بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش ازآنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل درکنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که ازغم عشق
ترا چو لاله دلی داعدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
رهی معیری
پروردگار خلق خدایی به کس نداد
تا همچو کعبه روی بمالند بر درش
از مال و دستگاه خداوند قدر و جاه
چون راحتی به کس نرسدخاک برسرش
حضرت مصلح الدین
سعدی شیرازی
در کنج اعتکاف دلی بردبار کو
در گنج عشق جان کسی کامکار کو
اندر میان صدر نشینان خانقاه
یک صوفی محقق پرهیزکار کو
در پیشگاه مسجد و در کنج صومعه
یک پیر کار دیده و یک مرد کار کو
در حلقه سماع که دریای حالتست
بر آتش سماع دلی بیقرار کو
در رقص ودرسماع ز هستی فنا شده
اندر هوای دوست دلی ذره وار کو
خالص برای الله ازین رند و خاصگان
بی زرق بی ریا ، یکی خرقه دار کو
مردان مرد و راهنمایان روزگار
زین پیش بوده اند درین روزگار کو
اندر صف مجاهده یک تن ز سروران
بر مرکب توکل و تقوی سوار کو
سرگشته مانده ایم دراین بحر بیکران
کز سابقان پیشرو آخر غبار کو
عطار سوی گوهر آن بحر موج زن
خود در درون سینه ترا رهگذار کو
فرید روزگار
شیخ عطار