بودم پی گنج و مخزن شاهانه
دیدم که نهفته در دل ویرانه
بشکستن این طلسم شد کار جنون
خواهی که رسی به گنج شو دیوانه
محوی استرآبادی
قرن سیزدهم
آن ره که من آمدم،کدام است ای دل
تا باز روم که کار خام است ای دل
در هر گامی هزار دام است ای دل
نامردان را، عشق حرام است ای دل
عین القضاة همدانی
مقتول 525
در کشور عشق جای آسایش نیست
آنجا همه کاهشست افزایش نیست
بی درد و الم توقع درمان نیست
بی جرم و گنه امید بخشایش نیست
حضرت ابوسعید ابوالخیر
شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ
شب تا به سحرگریه ی جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار ، که دادند
در پرده یکی وعده مرموز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر ازکشف کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه ورانش
گهواره تراش اند و کفن دوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر ، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل افروز و دگر هیچ
ملک اشعرای بهار
ای بسا بیچاره مردم کز خیال
در جهان آرزوها خفته اند
وز تمناهای ناممکن مدام
ترک شادیهای ممکن گفته اند
ادیب طوسی