زبس کز آشنایان زخم خوردم
زند گر حلقه گردم اژدهایی
نیاید بر دل من سخت تر زان
که کوبد حلقه بر در آشنایی
رکن الدین مسعود بن نظام الدین علی مشهور به حکیم
رکنای کاشی
متخلص به مسیح
شاد کن جان من،که غمگین است
رحم کن بردلم ، که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم :
آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای ، تا نظاره کنم
کآرزوی من از جهان اینست
دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن،که بی توغمگین است
بی رخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر وناز چندین است
بنوازی و پس بیازاری
آخر،ای دوست این چه آیین است؟
کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است
شیخ فخرالدین ابراهیم بن بزرگمهر
متخلص به عراقی
بیم است که سودایت دیوانه کندمارا
در شهر به بدنامی افسانه کند مارا
بهرتو ز عقل ودین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت ازجان بیگانه کندمارا
درهجر چنان گشتم ناچیزکه گرخواهد
زلفت به سر یک مو درشانه کندمارا
زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده
زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را
زینگونه ضعیف ارمن در زلف تو آویزم
مشاطه به جای مودرشانه کندما را
من می زده دوشم شاید که خیال تو
امروز به یک ساغر مستانه کند ما را
چون شمع بتان گشتی پیش آی که تا خسرو
بر آتش روی تو پروانه کند ما را
امیرخسرو دهلوی
نگاه مثبت
یکی از اساتید دانشگاه خاطره جالبی را که
مربوط به سالها پیش بود نقل میکرد:
“چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا،
وارد ایالات متحده شده بودم،سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی
گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در
گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.
دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم مینشست
و اسمش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها
به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!
گفتم نمیدونم کیو میگی!
گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!
گفتم نمیدونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه،
همون پسر مهربونی که روی ویلچیر میشینه…
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر،
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی
و نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن…
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ میپرسیدن
و فیلیپو میشناختم، چی میگفتم؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…
شما چی فکر میکنید؟
چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم
از نقص هاشون چشم پوشی کنیم”
منبع : وبلاگ روزهای باقی مانده
علیرضا محسنی اژه ای